زندگی مانند بازی شطرنجی است که پایانش همیشه برابراست با خالی بودن میدان!
دیدار خاطرات کهنه ی درون دفترچه ی پنهان کنج کمد
و انتظار بازگشت نامه رسان و نشانه ای از او
من همان تک درخت خزان زده ی فصل غمم
که دیگر توان رفتن در این جاده ی بی انتها را ندارم
سکوت رویا های بر باد رفته
نهضت خاطره های خاک گرفته
اولین قدم برای رسیدن به خیالی دست نیافتنی
سکوت محض در تاریکی نگاه گمشده
در اوج آسمان سیاه غم زده
گذشته از یاد و خاطره ها می گویم
گذشته از قیام درختان زمستان در اوج بهار
گذشته از لبخند مرده ی مادر در سالگرد تولد فرزند از دست داده
گذشته از فریاد بلند آسمان سیاه در پایان روز
همه خاطره اند ، همه یاد بودند که فراموش شده اند
اما همه در کنج خلوت دل هایمان برجای مانده اند
همه جزء آرزوی های کوچک و بزرگ بودند
که آرام آرام مثل نم نم باران از یاد ها و خاطره ها پاک شده اند
فریاد مرگ، در لحظات تنهایی
سکوت مرگبار و خاموش نعره های گمشده در سینه ی خسته و زحم خورده ی من
سند تنهایی ها
سند فریاد های خفه شده
سند اشک های
بی پایانو سند زندگی هلاکت بار و خفت اور من ا ست
این جاست که
سکوت مرگبارو شوم زمان
را با نعره ای بلند از اعماق وجود باید شکست
باید شکست
.............تردید
.تردیدبستن چشم ها در یک لحظه
وتبسم دلنشین نفرت بر روی لب ها
وباز هم تردید
.تردیدتردید از نابودی
تردید از گمشدن در جاده ای بی مقصد
تردیداز دوری واز دست دادن پناه گاه
و باز هم تردید
تردید از نیافتن آشیانه
تردید از نرسیدن به خواسته ها
و باز هم تردید
.تردیدشاید یک قدم بر فراز کوهی سربه فلک کشیده
نشانه ای باشد برای آزادی
تردید و باز هم تردید
شاید یک نگاه به اسمان تیره وگریان
و احساس کردن قطره ای باران بر روی لب ها
نشانه ای باشد برای فریاد کشیدن
تردید
وباز هم تردیدبازم آسمون با خودش در گیره
مثل ادم های روی زمین
تا حالا به افرادی که توی اتوبوس هستن توجه کردی؟
یه نگاهی به چهره هاشون بنداز
هر کدومشون با خودشون و اطرافشون در گیرن
می گی چرا؟
به خودت نگاه کن ، تو هم یکی از این آدم هایی که با خودشون درگیرن
می گی از کجا میدونم؟
بازم به خودت نگاه کن
همه ی روزهات شدن تکراری
نگاهت به همه ی ادم ها یه جوره حتی به خودت
تا به حال به درون خودت نگاه کردی؟
تا به حال شده با خودت رو راست باشی
و همونی باشی که هستی؟
تا به حال شده به بچه ی کوچک دورنت نگاه کنی؟
میخندی؟
خنده نداره ، ما ادم ها همه مون بچه ایم
آره یه بچه نق نقو که وقتی چیزی و به دست نمی یاریم شروع به گریه کردن می کنیم
داد می زنیم وپا به زمین می کوبیم
اره همین آدم های بزرگی که وقتی پیششون میشنی
شروع به نصیحت کردن می کنن
همه شون بچه ان....
به خودت نگاه کن امروز چندمین روز عمرته ؟
چند بار توی این همه سال نفس کشیدی ؟
چند بارواقعا از ته دل خندیدی؟
چند بار گریه کردی؟
چندین بار از کنار خواسته های کوچک و بزرگت رد شدی؟؟؟؟
چندین بار...؟؟؟؟
حالا بیا یه قدم بلند بردار
یه قدم به سوی جاده ی سبز دوستی ها
یه قدم به سوی جاده ی خنده های شیرین
فقط یه قدم
یه نگاه به اسمون بالا سرت بنداز
با صدای بلند بگو
من نمی زارم ثانیه های عمرم ،خواسته های بزرگ و کوچکم از دست برود
من امروز و فردا و روزهای دیگر را از دست نمی دهم
به هیچ عنوان.....
بازم به اسمون نگاه کن حالا به جای رنگ سیاه و خاکستری
رنگ آبی و زرد می بینی
قشنگه نه؟؟؟
یعنی کسی می تواند فریاد ستارۀ کوچک در آسمان سیاه شب را بشنود
یهنی کسی توانسته است هم پای لحظه های پایانی عمر ستاره با او همراه شود و اشک ریزان او را دلداری دهد
.خدایا
! آیا کسی تا به حال فریاد منه خسته را از این دنیا شنیده است؟آیا کسی هم پای من در تاریکی شب تا طلوع سرخ رنگ خورشید طلایی جویبار اشک هایش را به صورت خسته و دلشکسته اش روان کرده است؟
خدایا
! جواب من سخت نیست.....همدردی ندارم جز تو
...سنگ صبوری می خواهم به دیدن بیاید و حال من دلشکسته را درک کند
.خدایا
.... منتظرم و در انتظار...................شده آسمان برام یه بام بلند و سیاه
شده تیره
.شده یه دیو سیاهآسمان سیاه شده برام یه کابوس سیاه
چشم های گریان من شده برام یه جویبار خیس
آسمان سیاه برام شده یه دریای طوفانی توی شب سیاه
آره من توی شب سیاه زندگی
آره من توی جاده ی سیاه زندگی
آره من توی این اتاقک سیاه زندگی
شدم یه مترسک کاهی
که لباساش شده عزادارشب سیاه
قلبش شده پوچ و تو خالی
آسمان سیاه برام شده یه دیو سیاه
آسمان بلندو سیاه برام شده یه کابوس سیاه
آسمان بدون ستاره شده برام یه زندان سیاه
ومن
.....آره من شدم اسیر این آسمان سیاه